روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

نیمه شب است

تو نیستی

صدایت اما هست

میان در و دیوار و قاب ها

و دستت حلقه بر پنجره ای که خاک می خورد...

بوی خاک و باران...

عطر تن تو را خوب می شناسم

هر بار صدایم که می زنی

پنجره را می گشایم

باد می پیچد میان گیسوانم

صورتم را به باران می سپارم

و اشک

نامه های خیس مرا

به چشم های تو می رساند...

تو همیشه فاصله را

با لهجه ی آسمان می گریی و من

غربتم را

با زبان دلی

          که سخت دلتنگ است...

 

12 دی ماه90

 

پی نوشت:

چقدر حالم خوبه... بعد از مدت ها بارون اومد...از اداره تا خونه پیاده اومدم... شانه به شانه دلتنگی ها و خستگی‌هایی که فقط میشه با زبون بارون اون ها رو گریست... سبک شدم... اینقدر سبک که دلم می خواست خونه مون دور باشه... اونقدر دور که تا وقتی تمام دلم رو با آسمون تسویه نکردم نرسم... اما خیلی چیزا رو بارون شست... آروم شدم. تمام آشفتگی ها و بیقراری های این روزها رو بارون با خودش برد... رسیدم خونه. با یه سرر رسید خیس... نامه های اداری خیس... کیف خیس... کتاب های خیس... خیس خیس خیس...

و پیامک تو که نگرانم بودی...

و لبخند مادرم...

چقدر حالم خوبه...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody